نویسنده :
زهرا - ساعت ۳:٥٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱
سلام بچه ها...
حال واحوال چطوره؟
میخواستم بگم از همه ی دوستای خوب وگلی که همیشه با نظراشون منو کمک میکردن ودلگرمی بهم میدادن ممنونم.
اومدم بگم که تا 7،8 ماه دیگه آپ نمی کنم چون میخوام درس بخونم آخه امسال کنکوریم.
ولی یه چیزی!
نرین دیگه نیاینا،بهم سربزنین،تنهام نذارین.وبلاگ کوچیکم به شما دوستای گل نیازداره.
فعلا
نویسنده :
زهرا - ساعت ٥:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸
تولدباگریه
کودکی بابازی
جوانی باشهوت
عشق بالذت
ازدواج باحماقت
زندگی باصداقت
گذشت زمان باساعت
پیری باحسرت
وسرانجام مرگ باغربت
روزی به پایان خواهدرسید
اماچیزی برایت مینویسم که درهیچ دوره ای اززمان به پایان
نخواهدرسید
بله دوستت دارم

نویسنده :
زهرا - ساعت ٤:٤۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦
من بلدنبودم عکس توی وبلاگم بذارم اما به کمک یه دوست یادگرفتم.
دوست دارم اولین عکسی روکه توی وبلاگم میذارم تقدیم به کسی
که دوستش دارم بکنم.

نویسنده :
زهرا - ساعت ٥:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸
سلام بچه ها:من یه داستان خیلی قشنگ خوندم یه جایی ،دوست داشتم شماهم بخونیدو نظربدید.
یه روزیه دخترویه پسرکه خیلی همدیگه رودوست داشتن بعداز۴سال
میتونستن برن بیرون وهمدیگه رو ببینن.بعدازاین مدت طولانی همه جا
میرن ازپارک گرفته تا کوه وکافی شاپ.
درحالیکه قندتوی دلشون آب میشدبه بالای کوه رسیدن.خیلی بهشون
خوش میگذشت.دخترگفت:میخوام یه رازی بهت بگم فقط بایدگوشتو
بیاری جلو.پسرخوشحال ازین وضعیت جلواومدودختردرحالیکه اشکهاش
روی گونه هاش سرسره بازی میکردزمزمه کرد:من خیلی دوست دارم
دلم میخوادفقط فقط مال خودم باشی قول میدی؟پسرهم که بادستای
لرزونش دستمالی رو به دخترمیدادآروم گفت:منم دوست دارم قول میدم
فقط مال توباشم توهم قول بده که هیچوقت تنهام نذاری!اون دو
باخوشحالی وفریادکنان که مدام دوست دارم تاآخردنیاروتکرارمیکردن از
کوه پایین اومدن.
توماشین باموسیقی آروم که صداشوفقط خوددشون میشنیدن بهم
نگاه میکردن ومدت عشقشون روتمدیدمیکردن.یدفعه ماشین قرمزی که
صدای ضبطش اتوبان روپرکرده بود ازشون سبقت گرفت وسمت راستش
به ماشین دختروپسربرخوردکردوماشین بعداز٢بارچرخیدن وسط اتوبان
موندواونابه بیرون پرت شدن.روی امتدادخطهای سفیداتوبان درازکش
افتاده بودن وهنوز به خودشون نیومده بودن که ماشین سوم باسرعت
بهشون زد.
دختربعداز٣روزوپسربعداز۶روز به هوش اومدن.روزهفتم دل دخترهوای
پسروکرده بود.ازتخت پایین اومدوسرم به دست تو راهروی بیمارستان به
طرف اتاق پسرراه افتاد.توی دلش غوغابود.کم کم به اتاق پسرنزدیک
میشدکه صدای پرستارهمه جاروپرکرد.دختروحشت زده به اتاق نگاه
میکرد.٢تاپزشک با چندتاپرستارهمراهشون وارداتاق شدن.دخترهم وارد
شد.همه درتلاطم بودن.دخترباچشمهای گریون وبغض گرفته خودشو
روی پسرانداخت.
برای اولین باردستای پسرووگرفت،برای اولین باردست
وصورت پسروبوسید،برای اولین باردست روی صورت پسرکشید،برای
اولین باروهزاربرای اولین باردیگه.
پسرآروم آروم چشمهاشوبازکردوچشمهای گریون دخترودید.دخترگفت:
مگه قول ندادی همیشه مال من باشی وترکم نکنی بیمعرفت؟اما پسر
هیچی نمیگفت فقط آروم زیرگوش دخترزمزمه کرد:
زمرگم من نمیترسم
اگردنیاسرم ریزد
ازین ترسم که بعدازمن
گلم رادیگری بوسد
نویسنده :
زهرا - ساعت ٦:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
یادمان باشد......
اگرشاخه گلی راچیدیم
وقت پرپرشدنش سوز و نوایی نکنیم
پرپروانه شکستن،هنرانسان نیست
گر شکستیم به غفلت،من ومایی نکنیم
یادمان باشد:سرسجاده عشق جزبرای دل محبوب دعایی نکینیم
یادمان باشداگرخاطرمان خالی ماند،طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم
نویسنده :
زهرا - ساعت ٧:٥٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩
عاشقت بودم........ یادت هست........؟
گفتم که دوست دارم گفتی که کوچیکی واسه دوست داشتن
رفتم که بزرگ شم
اما انقدربزرگ شدم
که یادم رفت،
*****((عاشقت هستم))*****
نویسنده :
زهرا - ساعت ٧:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩
هدیه ای برام آورد،یه تابلو بود.روش نوشته بود:
"زندگی پوچ وبی معناست"
درحالی که همه وقت به من میگفت:
"توتمام زندگی من هستی"
ناراحت شدم وتابلو رو زیر پام انداختم.اما من احمق نتونستم چیزی
بهش بگم چون:
"عاشقانه دوسش داشتم"
نویسنده :
زهرا - ساعت ٧:٢٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩
one day you ask me to love you alot or my life?
and i will answer:my life.
you will leave me without that you know my life is you!
یک روزازمن خواهی پرسید:تورابیشتردوست دارم یا زندگیم را؟
ومن جواب خواهم دادزندگیم را.
تومراترک خواهی کرد بدون اینکه بدونی تویی زندگی من!!!!
نویسنده :
زهرا - ساعت ٧:۱٤ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩
چندروزی است که حالم دیدنی است
حال من ازدیگران پرسیدنی است
گاه برروی زمین زل می زنم
گاه برحافظ تفعل می زنم
حافظ دانا ناله ام راگرفت
یک غزل آمدکه حالم راگرفت:
"مازیاران چشم یاری داشتیم خودغلط بودآنچه میپنداشتیم"
نویسنده :
زهرا - ساعت ٧:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
دل من یه قفله،امادست تو یه کلیده،می خوام ازتو بنویسم
کاغذم همش سفیده!!!!
گفتم:آرزودارم تومال من بشی یه روزی
گفتی:توی این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده؟!
تومنو گذاشتی رفتی،اما می خوام بنویسم
چقدرواسم عزیزه اون که از من دل بریده
اونی روکه دوست نداری میاددنبالت تاآخر
اونی که دنبالشس تو،چرادائم ناپدیده؟!؟!!!
نویسنده :
زهرا - ساعت ۳:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
هروقت دیدی نبودن یه آدم بهتر ازبودنشه،آروم چشماتو ببند و به نبودش فکرکن!
اگه دیدی چشمات پراز اشک شد،
بدون که داری به خودت دروغ می گی!!!!!!!!!!
نویسنده :
زهرا - ساعت ۳:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
این قصه یک برگ نیست.قصه دختری است که همچون برگی مدتی روی درخت
آرزوهایش نشسته اما باآمدن پاییز ازروی درخت می افتد.... تاصدای خش خش
خردشدنش آهنگی باشد که عشقی تازه رانویدمیدهد.
دوسال میگذرد اما......
داستان از یک روز سرد زمستانی آغازشد. باآمدن بهار آرزوهای من همچون
برفها ذوب شد. منی که تنها برگ امید زندگیم با وجود بهاری او جان گرفته بود.
اماافسوس که زمستان سردبین وجودپاییزی من ووجود بهاری اوقرارداشت.
تقدیرهمچون بادی برمن بوسه زدوبه من نویدجدایی از درخت امیدم راداد.
من دراوج امیدوجوانی آرزوهایم رابربادرفته می دیدم.
وازتقدیری که برای من درروزهای جدید رقم می خورد میترسیدم.تقدیر مرااز
درخت آرزوهایم جداکرد ومرا بایاد روزهای گذشته تنها گذاشت. نبود او مرااسیر
تنهایی خود ساخت ولی ازخدای آسمانها اورا می خواستم.
همیشه یاداو بامن است ونبودداو تنها غم دل من
نویسنده :
زهرا - ساعت ٢:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
به من میگفت آنقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر،میمیرم.
باورم نمی شد.................
فقط برای یک امتحان ساده به اوگفتم بمیر.
سالهاست که درتنهایی پژمرده ام.کاش امتحانش نمیکردم.
نویسنده :
زهرا - ساعت ٢:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
چشمانش پراز اشک بود.به من نگاه کردوگفت : فقط امروز برای مدت زیادی ازبرم میروی
بگوکه دوست دارم.به چشمانش خیره شدم قطره های اشک راازچشمانش زدودم وبرلبانش
بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم.روزی که به سوی او رفتم آنقدرخوشحال شد که خود
رابه آغوش من انداخت و سرش را برروی سینه ام فشردوگفتامروز بگودوسم داری! دستهای
سفیدوبلندش را راگرفتم اما بازنگفتم که دوسش دارم.
ماه ها گذشت دربستر بیماری افتاد.باچندشاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم.کنار بالینش
نشستم اورا نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچوقت این کلمه را
ازدهانت نشنوم.اماباز بوسه ای برلبانش زدم و رفتم.
وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفیدبود. وحشت زده وحیران
پارچه را کنارزدم تازه فهمیدم چقدردوسش دارم. فریادزدم :
به خدا دوست دارم اما............
نویسنده :
زهرا - ساعت ٢:۳٥ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
ای کاش اشکی برایم باقی میماند ویاحرفی برای گفتن.
ای کاش روزهای سردبرفی وبی کسی به پایان میرسید.
ای کاش روزگارحرف وحدیث به پایان می رسید.
ای کاش بودنمان درکنارهم عادت نمی شد.
دنیای ما پراست از اماواگرها،اماواگرهایی که عاشق ومعشوق را ازیکدیگردورمیکند،پر
است از شنیدن نه گفتن ها،پراست از فرازونشیب ها.
بایدگفت که هجران و فراق سبب دوام عشق می گردد.
ورسیدن؛واژه ای است ساده اما درپشت آن رنجهاوغصه های فراوانی نهفته ایت که هر
کسی تحمل آن را ندارد.
میتوان درظلمت شب پاگذاشت وعکس فرداهاراکشید.
میتوان ازعشق برای زخم های دلواپسی مرهمی ساخت.
میتوان به ذوق عشق درهمه جا قدم گذاشت.
میتوان درگوشه گوشه ی دل خراب،طعم وفاراچشید.
نویسنده :
زهرا - ساعت ٢:۱٤ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
افسوس آن زمان که باید دوست بداریم
خودخواهی میکنیم
آن زمان که دوستمان دارند
لجبازی میکنیم
وبعدبرای آنچه از دست داده ایم
افسوس می خوریم
نویسنده :
زهرا - ساعت ٢:۱٠ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
همتم بدرقه راه کن ای طائرقدس
که درازاست ره مقصدومن نوسفرم
نویسنده :
پرشین بلاگ - ساعت ۱:٢٦ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
بنام خدا
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com